تبليغاتX
صـــــــــریــــــــــر
به نام کسی که میگویند همین اطراف است

 

خیلی وقت بود نیامده بودم اینجا. برایم تقریبا جایی فراموش شده و متروک بود. همه پستهای قدیم را خواندم. چه دغدغه هایی داشتم برای خودم. چه حساب و کتابی و چه عطشی برای دیده شدن و خوانده شدن و تایید شدن. به هر حال میگذرند روزها.

برای نوشتن آمدم. حس غریبی (و شاید قریب) در سینه دارم که روی دلم سنگینی میکند. شاید اگر بنویسم سبک شوم. شاید هم نه. به هر حال مینویسم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 19:5  توسط علی حسن پور  | 

 

هرکسی به نوبه ی خود حاوی مقادیری خرده شیشه میباشد. حال بعضی آنقدر کم از اینها دارند که می توان صرف نظر کرد و بعضی آنقدر پر و سرریز که موقع راه رفتن و هر حرکتی جرینگ جرینگ محتویاتشان گوش آدم را آزار میدهد و از هرجا رد  میشوند یک یادگاری هم از خود به جا میگذارند.

و فرق خدا با ما این است که او صدای جرینگ جرینگ همه را میشنود ولی با این حال...

ولی کافی است یه تکه از خرده شیشه های یه بنده خدایی برود زیر دست و پای آدم...

 

خدای من... همانطور که همیشه از تو می خواهم عیبهایم را بر دیگران بپوشانی، عیبهای دیگران را نیز بر من بپوشان...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 20:21  توسط علی حسن پور  | 

• داشتم مینوشتم برای خودم...
"ببین علی... هروقت خواستی یادت بیاد که با چه سرعتی داری پیر میشی، برو خونه ی خواهرت و اون خواهرزاده ی کوچولوت رو ببین که چقدر با دفعه ی قبلی که دیدیش فرق کرده و چند سانت قد کشیده و چه شیرینکاریای جدیدی یاد گرفته... همون قدر که اون سریع بزرگ میشه تو همونجور پیر میشی و فرصتها رو از دست میدی..."
• گوشی را برمیدارم... گوشه ای انداخته بودمش... 2 روز بود که دست نزده بودم بهش... خسته از همه کس و همه چیز و همه جا در پناه خلوت دنج طبیعت... گرفتن کنج عزلت را با موبایل چه کار است... در هر حال... اس ام اس هایی که تو این مدت رسیده بود رو تک تک میخواندم و با نیشخندی درجا پاک میکردم و به دنیا میخندیدم... یکی آمده بود از دکتر شمس: "سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد هیچ گاه تندیسی زیبا نخواهد شد..." مات و مبهوت... با اینکه همه ی اون فرار بزرگ از زندگی را کوفتم کرد ولی هیچوقت از یادم نمیرود... در عین بی موقعی چه به موقع... از آن اس ام اس های نگه داشتنی بود...



نیت کردم و فال گرفتم...
درد ما را نیست درمان الغیاث ... هجر ما را نیست پایان الغیاث
دین و دل بردند و قصد جان کنند ... الغیاث از جور خوبان الغیاث
در بهای بوسه ای جانی طلب ... میکنند این دلستانان الغیاث
خون ما خوردند این کافردلا ... ای مسلمانان چه درمان الغیاث
همچو حافظ روز و شب بی خویشتن ... گشته ام سوزان و گریان الغیاث


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 22:56  توسط علی حسن پور 

 

 

سلام...

 

 

پ.ن1:

 عقیده ای وجود دارد نزدیک به این: مبنای رفتار هرکس مبتنی بر ناکامیهای گذشته ی اوست که در لایه های شخصیت او رسوب کرده و ناخودآگاه ذهنیت و طبعا رفتار شخص را جهت میدهد. شاید به نوعی نزدیک به نظریه ی فروید. گو اینکه این مبنای عمل، موجب بقا و پیشرفت شخص هم میشود همانطور که موجب سقوط و نابودی وی. تحلیل ریشه اعمال افراد از این نگاه در وهله ی اول برای دیگران شاید جذاب و هیجان انگیز باشد. ولی هنگامی که تصمیمات و اتفاقات بزرگ زندگی او را با یک سلسه ی علت و معلولی که منشاء آن، در اتفاقی ساده و چه بسا مضحک است، میابیم... دیگر مضحک نیست...

 

پ.ن2:

 یک روز به دنیا میآییم، بزرگ میشویبم، در حین بزرگ شدن یاد میگیریم، یاد میگیریم که توانا شویم. توانایی به عنوان ابزار، ابزار برای رسیدن. یاد میگیریم و یاد میگیریم و یاد میگیریم. تجربه میکنیم و باز هم یاد میگیریم. کار میکنیم و کار میکنیم و کار میکنیم. کار میکنیم تا ابزار بدست بیآوریم.... همه چیز برای کسب ابزار... یک روز از دنیا میرویم...

 

 

پ.ن3:

 “talk to her”  از  پدرو آلمادووار  را پیشنهاد میکنم تماشا کنید. فقط هر چند سال یکبار چنین فیلمهایی ساخته میشوند. به لطف سینماگران مستقلی مثل آلمادووار و دوستان...

امثال آلمادووار  اسپانیایی، برتولچی و تورناتوره ی ایتالیایی و کیشلوفسکی لهستانی و هانکه فرانسوی و ایناریتوی مکزیکی و... ما را بدعادت کرده اند! دیگر فیلمهای هالییودی ما را خوش نمیآید!

 

 

 

  

 

 

                "من عرفه کَلَّ لسانُهُ "

سکوتم نه ازاین است که تو را شناختم،نه.... مرا با کسانی که زبانشان در وصف تو الکن میشد، فرسنگها فاصله است. در برم گیر که سخنی ندارم برای با تو گفتن، که خود از درونم آگاهتری. با تو که سهل است... با خودم هم حرفی ندارم....

 

                  قحط جود است آبروی خود نمیباید فروخت         باده و گل از بهای خرقه میباید خرید

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 22:39  توسط علی حسن پور  | 

ساعت از یک و نیم نیمه شب گذشته...

صدای گریه های مسافر کوچکمان از اتاق کناری می آید و صدای لالایی و حرفهای مهربانانه خواهرم و لابد تقدیم کردن شیره وجودش به معصومترین...

 

مدتی است میخواهم متنی بنویسم درمورد تولد و مادر و آغاز. نمیتوانم... جاری نمیشوند کلمات... موج میزنند و غوغا میکنند در سرم... ولی وقتی میخواهم مکتوبشان کنم گویی یکباره خشک میشوند...

نمیتوانم... قدرت توصیفش را ندارم... همان بهتر که این کلمات سر به ابتذال کتابت فروننهند...

ترجیح میدهم بیشتر ببینم و حس کنم تا اینکه بخواهم بنویسم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 2:40  توسط علی حسن پور  | 

به نام او

 

دروغ گفتن به خود، امری نسبتا طبیعی است.

کاری را انجام میدهیم و سپس سعی بر توجیه آن میکنیم. یا معمولا کاری را قصد میکنیم که انجام دهیم و دست به دامان دلمان میشویم که رضایت بدهد و زودتر توجیه شود برای انجام این کار مقصود. دیگران که جای خود دارند. معمولا مهمتر آن است که بتوانیم خودمان را توجیه و راضی کنیم. (بگذار رک بگویم... خودمان را خر کنیم)

ولی جالب اینجاست که خیلی اوقات باورمان میشود دروغهایی که به خودمان میگوییم. به طوری که حتی تصور اینکه این القائات مشتی تصویر کذب هستند حالت تدافعی درونمان ایجاد میکند. این باور به اعماق ذهن و شخصیت و رفتارمان سرایت میکند.

 

 

از عزیزی پرسیدند ما را نکته ای آموز تا در کار گیریم و به سعادت رسیم. آن عزیز لمحه ای سکوت کرد و آرام گفت:  دروغ نگو.

 

عزیز دیگری میگفت:  تمام راه همین است...  صادق باش. بیش از از هر کسی با خودت. دیگر باقی مسائل خود به خود حل میشود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:57  توسط علی حسن پور  | 

 

به نام او

 

فرض براین است که انتهای مسیر، ما را به مقصودی رهنون باشد. و مقصودی نیست جز کمال و کمال را اینطور میتوان تعبیر کرد که نزدیکی به کسی که او را "ذات حق" میخوانیم.

مخلص کلام...

صفات ثبوتیه را حائز شدن مقدور نیست و طبعا کمال نیز رسیدن به "کامل" نیست. سیر نیل به کمال مطلوب است که آن تشابه به کامل است. به عبارتی ایده آلِ طایر طریق، کسب تشابه به صفات ذات باری تعالی است.

صفات ذات حق را اسماء حسنی نام میکنند. و اگر با تسامح رحمانیت را از صفات ثبوتیه ی الله بدانیم (که جرگه ای آن را از صفات فعلیه ی الله میدانند که در اصل قضیه توفیری ندارد.) و از اهم این صفات همان رحمانیت ذات حق است. و لازمه ی کسب رحمانیت، توانایی جمع اضداد. مقصود نه جمع مطلق اضداد، بلکه جمع عکس العمل در قبال صفات ضد.

درک شرایط مخلوقات در هر جایگاهی که باشند لازمه ی تشابه به رحمانیت است و درک شرایط کافی نیست و جلب ایشان و ارتباط و تاثیر و رساندن رحمت بر آنها واجبتر.

به فرض غضب پیشه کنیم بر هر که غیر رهروان طریق مایند (با فرض اینکه طریق ما همان صراط مستقیم است که خود جای تردید شدید دارد) چه صنمی با رحمت ذات باری تعالی دارد این عمل.

مطلوب آن است که بندگانش را آنطور که هستند پذیرا باشیم و از منظر رحمت واسعه بر آنها بنگریم و با هر صنفی بجوشیم و رحمت رسانیم ولو ضد طریق ما باشند. پس اگر قدرت توانایی اضداد یافتی بدان که به رحمانیت ذات حق تقرب جستی.

  

پ.ن:

ببین چی نوشتم! واوو! تبارک الله احسن الکاتبین! انالحق ... انالحق...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:30  توسط علی حسن پور  | 

 

به نام او

 

روزگار مدیدی بر این گمان بودم که متعلق به جامعه ای هستم که  مردمانش اگرچه از جوامع مترقی و بیشتر توسعه یافته ممکن است به لحاظ بسیاری از حقوق انسانی محرومتر باشند، ولی حداقل امید آن بود که در عوض جایگزینهایی دارم که در آن جوامع به سختی یافت میشود. ولی گویا این دلخوشی هم رو به تلاشی میرود همراه باقی دلخوشیها... 

 

"ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ"

 

فکر اینکه بسیاری از کسانی که هر روز از کنارمان عبور میکنند ممکن است چه عقده های روانی و مقاصد نامربوطی در ذهنشان داشته باشند واقعا سخت است و اینکه ساعتی بعد چه کسانی قربانی چنین افرادی خواهند شد... و دردناکتر از آن، وقتی است که بدانیم آن افراد تحت تاثیر یک جبر محیطی و هنجارهای غلط جامعه ی پیرامونشان به این روز افتاده اند٬ فقط به خاطر اینکه پتانسیل این وضع را داشته اند و مساعد این وضع بوده اند. حرج چندانی بر آنها نیست... قربانی القای تفکراتی هستند که یک شبه تحمیل میشوند و در طول چندین سال نهادینه میشوند و به تدریج خود را بروز میدهند...

بحران خاموشی که در لایه های جامعه در طول چند دهه رسوب میکند، یک شبه خود را بروز نمیدهد٬ این است که تفکری را که امروز تحمیل میکنیم اثرش را چه بسا تا سالها بعد هم نبینیم. و همانقدر که این فرایند نهادینه شدن تدریجی است٬ فرایند زدودن نیز حداقل همانقدر و حکما بیشتر تدریجی و هزینه بر... تغییر تدریجی جبرانش هم لابد باید تدریجی باشد تا موثر بیفتد.

تغییر هنجارهای غلط کار یک نفر و دو نفر نیست. اراده جمعی میخواهد و راهبری اصولی... و القای این دغدغه در اقشار دغدغه پذیرتر جامه خود حدیث دیگر...

 

پ.ن:

1. اگر از این متن چیز خاصی دستگیرتان نشد بگذارید به حساب رسم الخط مزخرف و بیحوصلگی من. حوصله ویرایش ندارم. معذورم. صرفا خواستم چیزی در این مورد نوشته باشم تا بعدها رجوع کنم به آن. دنبال سر و ته نباشید در میان این کلمات. Jیافت مینشود!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 0:52  توسط علی حسن پور  | 

 

به نام او

 

افرادی که آنها را موفق میدانیم معمولا یک سری خصوصیات دارند که باعث میشود در موردشان اینطور برداشت کنیم. ولو خودشان بر این اعتقاد نباشند. (نه از روی شکسته نفسی و بحث تی تی آر)

چیزی که الان میخواهم اشاره کنم از میان آن خصوصیات، بحث اصولگرایی است. (نه به آن معنایی که در ادبیات سیاسی امروز کشورمان به کرات میشنویم)

انسانهای بزرگ غالبا با مشغله ها و دغدغه های زیادی "در یک زمان" مواجه هستند و هرچقدر در مدیریت این مسائل موفقتر باشند...

وقتی این دغدغه ها و درگیریهای ذهنی و کاری و امثالهم از حدی بیشتر میشوند، پس از آن چیزی که مهمتر از پشتکار و انگیزه است برای مدیریت و به انجام رساندنشان، تعیین اولویتها در لحظه است.

بیشتر شرح میدهم...

همه ما با توجه به مکانی که در آن تحصیل میکنیم و اهدافی که برای خودمان ترسیم کرده ایم (که مسلما بسیاری از این اهداف معلول موقعیت فعلی ماست نه موقعیت فعلی ما علت آن اهداف. که البته بحثی جداگانه میطلبد) و با درنظر گرفتن توانایی های ذهنی و قدرت تحلیل بالا از مسائل و این قبیل موارد ناخودآگاه با سیلی از مشغله و کارهایی که برای خودمان تعریف کرده ایم (یا برایمان تعریف شده است) مواجهیم. خیلی اوقات خود را به دست روزگار میسپاریم تا مارا هر طرف که خواست ببرد. به نوعی دچار روزمرگی شدن. و صرف بیشتر وقت و انرژی و ... (یا به طور کلی صرف  هزینه) برای مواردی که قدرت تحمیل بالاتری دارند و نه لزوما مواردی که اهمیت بیشتری برایمان دارند. اینجاست که اهمیت اصولگرایی خود را مینمایاند.

زمانی میتوانیم اولویتها را راحتتر و احتمالا درستتر تشخیص دهیم که در مسیر ، بیشتر به اصول رجوع کنیم. و این رجوع به اصول خود منوط به داشتن یک ساختار فکری و اعتقادی و ارزشی قابل اطمینان و مستحکم است. در واقع تا وقتی که این ساختارها را در خودمان نتوانسته ایم شکل دهیم طبیعتا اصول پایداری هم نخواهیم داشت که در لحظه بتوانیم به آن رجوع کنیم. این همانا و سرگشتگی در میان این هزارتویی که خود را در میان آن انداخته ایم همانا...

 

باقی ماجرا را انشاءالله به زودی مینگاریم!

 

پ.ن:

1. زمانی که داشتم این را مینوشتم، مجتبی لینک این خبر  را برایم فرستاد... اصل خبر کفایت میکند...

2. تلوزیون ساعتی قبل مصاحبه مطبوعاتی- تلوزیونی دیروز آقای رئیس جمهور را پخش میکرد... یک راه خوب برای وزن کم کردن و البته پیر شدن! فکر کنم بیش از 50 بار دور هال چرخیدم تا این مصاحبه کذا تمام شود. ضربان قلب روی 110! بعدش که صورتم را در آینه دیدم وحشت کردم! همه اینها با وجود اینکه میدانستم زنده نیست این مصاحبه...

3. هنوز فرصت نکرده ام به ظاهر وبلاگ سر و سامان بدهم. یک عذرخواهی هم به دوستان بدهکارم که هنوز لینکهای وبهایشان را نگذاشته ام. در اولین فرصت اقدام میکنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 22:2  توسط علی حسن پور  | 

به نام او و برای او...

 

آغاز میکنم،

 به چند دلیل

 

1... افکار پراکنده ام را نظم ببخشم. دغدغه ها و سوژه های جالبی که زمان زیاد و درصد بالایی از پردازش فکری ام را مشغول خود میکند را سیر منطقی بدهم. پراکنده نویسی روی برگه های کاغذ و گوشه ی کتابها و جزوه ها و روزنامه و... (که البته لطف خودش را دارد) و نوشته های دیگرم در بلاگها و وبهای دیگر را کمی متمرکزتر کنم تا سیر فکری ام مشخص تر باشد، حداقل برای خودم.

2... خیلی اوقات نوشتن حتی چند جمله و نکته کلیدی از هر بحثی، فکر کردن و به نتیجه رسیدن در آن زمینه را به شدت آسان میکند.

3.. جایی باشد که آرشیوی از مکتوباتم داشته باشم. چه بسیار نوشته هایی که گمشان کردم و چیزی که گم شود به این راحتیها پیدا کردنش...

4... خیلی از دوستان انتقاد میکردند که هیچ گاه نتوانستیم به لایه های داخلی شخصیتت راه بیابیم و تو را آنطور که میخواهیم بشناسیم.

واین خود به تنهایی مانع بزرگی در مستحکم تر شدن روابطی بود که به شدت محتاج آنم...

فکر میکنم پس هستم ولی مینویسم تا باشم...

5... تا وقتی که ارائه نشوم نقدی هم بر من وارد نمیشود و چه بسا مواردی که میتوانم با هزینه بسیار کمتری بدست آورم با نقد شدن به این شکل و نیازی به قدم گذاشتن در راه تلخ تجربه برای هر مسئله جزئی نباشد. پس مینویسم تا ارائه شوم. ارائه شوم تا نقد شوم. نقد شوم تا پویا باشم و هزینه بیدلیل کمتر بپردازم...

6...  نوشتن برای من (و لابد خیلی های دیگر) یک مسکن خیلی خوب است...

7... وبلاگهای قدیمی که داشتم همه به نوعی یا از بین رفتند یا دیگر انگیزه کافی برای ادامه دادنشان نداشتم یا به شدت پر از شبنوشته هایی بودند که بیشتر از احساساتم نشات میگرفتند تا تحلیلهای فکری و پرداختن به دغدغه ها... به بیان دیگر وبلاگهای قبلی ام غالبا جایی برای پرداختن به احساسات و درونیات بود و طبعا ناشناسنویسی و محافظه کاری و مخفیکاری از دنیای واقعی و وابستگی به دنیای مجازی...

 

و بسیاری دلایل از این قبیل که بهتر از من میدانید...

 

و البته دلیل صفرم... درخواست مجتبی

 

 

پ.ن:      صریر: بانگ برآوردن، فریاد کردن. صدایی که از قلم به وقت نوشتن برآید. {فرهنگ عمید}

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 19:5  توسط علی حسن پور  |